تبليغاتX
اهل سنت شهرستان خواف
مراسم ختم البخاری در شهرستان خواف

مژده                                        مژده

مراسم ختم البخاری در شهرستان خواف

امروز ما خبری خیلی خوشحال کننده برای جامعه اهل سنت داریم آن هم اینکه بعد از چند سالی که به دلایلی مراسم ختم البخاری درشهرستان خواف انجام نگرفته بود امسال به یاری حق این مراسم برگزار می شود لذا از کلیه دوستداران وعلاقمندان دعوت بعمل می آید.

زمان : روز جمعه مورخه 88/07/24

مکان مصلای بزرگ اهل سنت شهرستان خواف


%منتظرتان حضور سبزتان هستیم%

باتشکر : جوانان اهل سنت شهرستان خواف


 

نوشته شده توسط اهل سنت شهرستان خواف در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 12:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

خباب پسر ارت ماهر در فن ایثارگری

بسم الله الرحمن الرحیم

خباب پسر ارت ماهر در فن ایثارگری

تعدادی از قریشانی  که جرم و جنایت  ، خوراک آنها بود ،  برای اینکه شمشیرهای خود را ـ که قرار بود خباب آنها را درست بکند ـ تحویل بگیرند  ، عازم خانه ایشان شدند .

شغل خباب ساخت شمشیر بود ،  شمشیر را می ساخت و به مردم مکه می فروخت و آنها را به بازار می فرستاد .

بر خلاف عادت خباب که همیشه  از خانه خود دور نمی شد و شغل خود را ترک نمی کرد آنروز این گروه از قریشان وی را در محل کارش نیافتند و به  انتظار ایشان  ماندند .

بعد از مدت طولانی ، خباب با چهره ای بشاش  و سؤال انگیز و درحالی که  اشک در چشمهایش حلقه زده بود ، سر رسیدند و به میهمانان خود خوش آمد گفتند و با آنها نشست .

قریشیان با عجله و شتاب پرسیدند : ای خباب ، آیا ساخت شمشیر های ما را به اتمام رسانده ای ؟

اشکهای خباب خشک شدند ، و جای خود را به شادی و فرح دادند . و مثل اینکه خود را مورد خطاب قرار می داد  و می گفت : عجب حالتی دارد ...

دوباره برگشتند و از ایشان سؤال کردند : کدام حالت ای مرد ... ؟ در مورد شمشیرهای خود از تو می پرسیم آیا آنها را آماده ساخته ای؟

خباب با نگاه های پرت و رؤیایی خود آنها را دربر می گیرد  و می گوید :

آیا ایشان را دیده اید ...؟ سخنان ایشان را شنیده اید ... ؟؟

آنها با تعجب به همدیگر نگاه کردند ...

یکی از آنها برگشت و با تمسخر گفت : ای خباب تو او را دیده ای ...؟؟ خباب نیز  متوجه حیله و نیرنگ ومسخره او می شود و سؤالش را به خودش بر می گرداند و می گوید : منظور شما کیه.. ؟؟  و آن شخص در نهایت خشم جواب می دهد : منظورم همان مردی است که تو از آن حرف می زنی ..؟؟

خباب دید که آنها لیاقت درست حرف زدن را ندارند و تصمیم گرفت رک  و پوست کنده ایمان خود را بروز دهد و در حالی که به خبر جدیدی که شنیده بود دلباخته و شیفته شده بود و به عدالت پیامبر رشک می برد به آنها گفت :

بله من او را دیده ام  صحبت های او را شنیده ام حق را دیدم که از اطراف او پخش می شد و نور از چهره اش می بارید !!

ظاهرا این قریشی های کافر متوجه شده بودند  ، یکی از آنها فریاد زد :  ای برده  ام أنمار ،  این کیست که تو داری از او حرف می زنی ..؟؟ و خباب در کمال آرامش جواب می دهد :  ای برادر عرب  ، چه کسی می تواند غیر از او در قوم تو وجود داشته باشد که حق و حق طلبی از اطراف او تبلور  کند و از چهره اش نور ببارد .. !

یکی دیگر از آنها ، با وحشت از خواب پرید و فریاد زد : می بینم منظورت محمد است .. خباب با رشک فراوان سر خود را تکان داد و گفت بله ، همانا الله او را فرستاده است تا ما را از تاریکی به روشنایی ببرد ...

بعد از این خباب نفهمید چه گفته است و چه چیزی به او گفتند ... بس یاد دارد که بعد از ساعتهای طولانی که در بی هوشی بسر برده  ، به هوش می آید و متوجه می شود که ملاقات کننده گانش نیستند ... و بدن و استخوانهایش درد می کند و خون زیادی از او رفته و لباس و بدنش را رنگین نموده .. !!

خود را در جلوه درب خانه  یافت و بلند شد و به دیوار تکیه داد و با چشمهای خود دور دست را می نگریست به گمشده خود در آینده  ... و آینده مردم مکه و همه مردم در تمام زمان و مکان .

آیا واقعاً آن سخنانی که خباب از محمد  صلی الله و علیه وسلم در آنروز  شنیده بود ، همان روشنایی است که به گمشده زندگی بشریت ، راهنمایی می کند .. ؟؟

خباب در افکار بلند مرتبه و عمیق فرورفته بود ... سپس به داخل خانه برگشت ... برگشت تا برجراحت بدن خود مرحم گذارد و خود را برای شکنجه جدید و دردهای تازه آماده سازد ...

از آن روز دیگر خباب جایگاهی بلند و مقاومی در بین شکنجه شوندگان و ستمدیگان داشت .

دربین آنهایی قرار گرفت که با وجود فقر و ضعف در برابر قدرت و سرکشیهای جنون آمیز قریشیان می ایستاده اند .

شعبی می گوید : خباب واقعا صبر کرد و در برابر کفار هیچ راه گریزی نداشت ، پشت و کمر او را برهنه می کردند و  بر سنگهای داغ می گذاشتند تا اینکه گوشتهای پشت ایشان ذوب شدند .. !!

بله سهم او از شکنجه زیاد بود ولی صبر و مقاومت او بیشتر از شکنجه ها بود ..

کفار قریش آهنهای که خباب  برای ساخت شمشیر از آنها استفاده می کرد ، آنها را داغ می کردند و ایشان را با آنها شکنجه می داند .

روزی از روزها خباب و همراه با دوستانش که شکنجه می شدند نزد پیامبر  رفتند تا پیامبر ازخداوند برای آنها طلب کمک و یاری نماید .

خباب و دوستانش این سخنان را شنیدند ایمان و اصرار شان قوی تر شد و با خود تصمیم گرفتند بخاطر الله و رسولش هر نوع جانفشانی انجام دهند و صبر بکنند .

 قریشی ها به " ام انمار"  برای شکنجه کردن خباب ،  پیشنهاد دادند و او هم در شکنجه خباب شریک شد . آن زن بی رحم و سنگ دل ، آهن سرخ شده و داغ را بر سر خباب می نهاد .

و خباب از درد به خود می پیچید ولی خود را کنترل می کرد تا اینکه آن زن جلاد به جوش آید و از کار خود لذت نبر د.. !!

روزی پیامبر صلی الله علیه  وسلم  عبور می کردند متوجه شدند که آهن داغ بر سر خباب  نهاده اند و  او را شکنجه می دهند ولی پیامبر قدرتی در دستش نبود که برای خباب کاری کند ..

در آنجا رسول الله صلی الله علیه وسلم دستانش را به طرف آسما ن بلند کردند .و گفتند : (بار الهی خباب را یاری نما .)

الله خواست چند روزی بیشتر نگذرد که " ام انمار " قصاص کار خود را پس دهد و دچار بیماری جنونی شد که فقط با داغ کردن سرش تسکین می شد .

قریش در برابر ایمان صحابه  بوسیله شکنجه مقاومت می کردند و صحابه با ایثار گری و جانفشانی  در برابر شکنجه ها مقاومت می کردند .و خباب یکی از آنها بود که در فن جانفشانی و قربانی شدن استاد شده بود .

ایشان (رضی الله عنه ) در روزهای اولیه دعوت  فقط به عبادت و نماز اکتفا نکردند بلکه تمام توان خود را در یادگیری قرآن و دستورات دین را از پیامبر بکار بردند و مخفیانه به دیگر یاران پیامبر آموزش می دادند . تا بجایی که  عبدالله بن مسعود که خود راوی قرآن هستند گاها برای حفظ قرآن و دور نمودن آن به خباب مراجعه می کردند .

و ایشان کسی بودند که قرآن را به " سعید بن زید " داماد و " فاطمه "  دختر خطاب  ، آموزش می دادند .

داستان اسلام عمر رضی الله عنه مشهور است ، زمانی که عمر قصد کشتن رسول الله صلی الله علیه وسلم را نمود در راه شنید که خواهرش مسلمان گشته  لذا قصد نمود اول خواهرش را تنبیه نماید شمشیر خود را حمایل نموده و به خانه سعید بن زید می رود که صدای قرآن را از داخل خانه خواهرش می شنود و بر او تاثیر می گذارد داخل شد و فریاد می زند مرا به نزد محمد راهنمایی کنید ..!!

خباب که در داخل خانه پنهان شده بود وقتی این حرف عمر را شنید بیرون آمد و فریاد زد ای عمر ... قسم به الله امیدوارم  که الله تعالی تو را شامل دعای پیامبر کرده باشد . من دیروز شنیدم که پیامبر می گفت :  ( بار الهی اسلام را بوسیله  یکی از کسانی که دوست داری ؛ ابوالحکم بن هشام و یا عمر بن الخطاب نصرت بده ...) .

عمر سریعا پرسید : ای خباب من الان رسول الله  را کجا پیدا کنم ..؟؟

خباب جواب داد : در نزد کوه صفا ، خانه ارقم پسر ابی ارقم .. و عمر راه پر برکت خویش را اینچنین آغاز نمود.

خباب بن ارت در تمام جنگها و غزوه ها  همراه با رسول الله صلی الله علیه و سلم حضور داشتند و همه عمرش را با حفظ ایمان و یقینش  سپری نمود ..

زمانی که بیت المال در عهد عمر و عثمان پر از اموال بود ، خباب از حقوق بالایی برخوردار بود چون که از مهاجرین و مومنین اسبق بودند ...

با این درآمدی که داشت خانه ساده ای در کوفه برای خود بنا نمود و مازاد درآمد خود را در گوشه ای از خانه گذاشته بود و هرکس که نیازی داشت خود می رفت و از آن مال برای رفع نیازش بر می داشت ...

با این وجود هرگاه یادی از پیامبر و دیگر یاران او که زندگی خود را برای الله بخشیده بودند و ثمره آنرا در دنیا نچشیده بودند  به میان می آمد ، گریه می کردند و اشکهایش خشک نمی شد .

بشنوید از زبان خود خباب زمانی که دوستانش برای عیادت او که با مرگ دست و پنجه نرم می کرد ، در جواب آنها که گفته بودند : ای ابا عبدالله   مژده بده ، تو فردا به برادرانت ملحق می شوی ...

گریه کنان جواب می دهد : من از مرگ هیچ باکی ندارم .... ولی شما یاد کسان و برادرانی را به میان آورده اید که با تمام اجر و پاداش کامل خود رفتند ولی از راحتی دنیا چیزی به آنها نرسید ... و ما بعد از ایشان ماندیم تا اینکه به دنیا رسیدیم و به خانه حقیر و مکان گذاشتن اموالش اشاره می کند و می گوید الله شاهد است که من سرکیسه اموال خود را نبسته ام و هر کس که درخواستی داشته است از او دریغ نکرده ام .

سپس متوجه کفن خود که از قبل آماده کرده بود ، می شود . او این مسایل را اسراف و راحتی می دانست و در حالی که اشکهایش سرازیر بود می گوید : ( ببینید ... این کفن من هستش... ولی عموی پیامبر حمزه رضی الله عنه روزی که شهید شدند کفنی نداشتند که تمام بدنش را بپوشاند تکه پارچه ای بود اگر سر ایشان می پوشیدند پای  وی بیرون می شد و اگر پای ایشان را می پوشاندند سر ایشان بیرون می شد) ... !!

و خباب در سال 37 هجری وفات نمودند ... در حالی که استاد شمشیر ساز در جاهلیت بود ...  و در اسلام نمونه استاد فداکارای و جانفشانی بودند ....

بله یکی از فرزندان پاک سرشت دوران وحی و از نسل قربانی شدگان وفات نمود ...

و شاید بهترین چیزی که در آخر می توان در مورد این بزرگ مرد گفت سخنان علی رضی الله عنه در مورد ایشان ، باشد . زمانی که  ایشان از معرکه صفین بر می گشتند چشمشانش به قبر تازه ای افتاد و سئوال گرفتند این قبر چه کسی است ... ؟

جواب داده شد : قبر خباب است ... ایشان اندوهگین شدند و گفتند : الله خباب را مورد رحمت خودش قرار دهد .. با میل و اشتیاق مسلمان شد ... از روی اطاعت و فرمانبری هجرت نمود .. و زندگی مجاهدان را داشت . .

 


 

نوشته شده توسط اهل سنت شهرستان خواف در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 3:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

اولین خانواده شهید در راه اسلام

بسم الرحمن الرحیم

 

اولین خانواده شهید در راه اسلام

 

سمیه دختر خیاط  اولین شهید در راه اسلام و شوهر او یاسر بن عامر ملقب به ابو عمار اولین شهید از مردان هستند اما پسرش عماربن یاسر مجاهدی جنگجو که در جنگ بدر بی مانند بود عمار تربیت یافته پدر ومادری مومن وبا ایمان بود عمار در جنگ"صفین" در کنار حضرت علی بن ابی طالب رضی الله عنه جنگجوی ماهری بود که در سن 93سالگی به شهادت رسید رسول الله صلی الله علیه وسلم آن خانواده را به بهشت بشارت داده بودند یاسر در یمن زندگی می کرد بابرادران خود که یکی از برادرانش به سفر رفته ومدتها از او خبری نداشتند یاسر به دو برادر خود گفت :برویم برادر خود را پید ا کنیم  یاسر با دو برادر به راه افتادند تقریباً هر جایی که می توانستند رفتند به دنبال برادر امااز او هیچ خبری نبود وقتی از یافتن برادر نا امید شدند به یمن برگشتند در سر راه خود از مکه عبور کردند آنها رفتند برای زیارت خانه کعبه و کمی هم استراحت کرده تا خستگی راه را از تن به در کنند . این واقعه قبل از اسلام رخ داده است . آنها در حالی که در خانه کعبه نشسته بودند مردی از اهل مکه به نام ابوحذیفه بن المغره المخزومی آنها را دعوت نمود به خانه شان چون می دانست آنها غریب اند وعادت قریشان مهمان نوازی بود وبنا به رسم مهمان نوازی ازآنها دعوت کرد عرب قریش از زمانهای بسیار قدیم کریم ومهمان نواز بودند. یاسر و برادران خود به خانه ابی حذیفه رفتند. سمیه خدمتکار ابی حذیفه ظرف غذا آورد بعد از خوردن غذا برادران یاسر قصد برگشت کردند. یاسر به برادران خود گفت: شما بروید من اینجا می مانم آنها خداحافظی کردند وبه شهریمن سرزمین خودشان رفتند . یاسر در مکه ماندگار شد. یا هر روز وشب مانند یک مهمان به خانه ابوحذیفه رفت وآمد می کرد ودر مجالس قریش شرکت می کرد. یاسر هر روز سمیه را در خانه ابوحذیفه می دید یاسر در بازار مشغول به کار شد. تا اینکه توانست از پولی که پس انداز کرده بود خانه ای برای خود مهیا کند   می خواست از خانه ابوحذیفه دردسر کم کند . اما قبل از رفتن سمیه را از ابوحذیفه خواستگاری کرد . ابوحذیفه چون از یاسر خبر داشت و مدتها یاسر را می شناخت با کمال میل پذیرفتند و سمیه به عقد ازدواج یاسر در آمد . خداوند چنین مقرر فرموده بودند که آنها را با هم در راه خدا و دین خدا شهید شوند . سمیه در خانه یاسر زندگی را به خوش وقتی می گذراند و صاحب فرزندی شد بنام عمار . روزها و سالها سپری شد یاسر مردی سالخورده و سمیه پیر زنی ناتوان بودند . عمار به سن 40 سالگی رسیده بود . این خانوده هرگز برای بتهای مکه سجده نکرده بودند . آنها مثل باقی مشرکان مکه بت پرست نبودند . زمانی که خداوند متعال وحی نازل فرمودند برای رسول الله صلی الله علیه وسلم و حضرت مردم را به دین اسلام مخفیانه دعوت می نمودند یاسر و خانواده خود مسلمان شدند در خانه « ارقم بن ابی ارقم » آنها به دعوت رسول الله صلی الله علیه وسلم پاسخ مثبت دادند و به خدا و رسول خدا ایمان آوردند آنها از ایمان آوردگان اوایل هستند می گویند بعد از 7 یا 8 نفر آنها ایمان آورده اند . ابو جهل که دشمن خدا و دین خدابود از اسلام آوردن خانواده یاسر با خبر میشود ابوجهل به خانه یاسر می رود و دست آنها را بسته و آنها را به محلی بنام « بطحاء» در مکه می برد و آنها را بسیار شکنجه می داد . و در گرمای سوزان و در آفتاب داغ به آنها آزار می دهد . ولی آنها همچون کوهی استوار ثابت و صابر ، صبر را پیشه کرده و جز نام الله چیزی نمی گفتند . با وجودی که آنها پیر و سالخورده بودند در آن گرمای جان سوز مقاومت کردند هیچ کس نبود که آنها را از جور ظلم و ستم کافری چون ابوجهل نجات دهد . رسول الله صلی الله علیه و سلم گاه گاهی از کنار آنها می گذشتند و می فرمود صبراٌ ای آل یاسر وعده شما در جنت ـ یعنی صبر داشته باشید جای شما در بهشت است ان شاءالله شما بهشتی هستید . آنها بردبار و شکیبا با آن همه آزار و اذیت ذره ای نور ایمان از دلشان کاسته نشد و از دین اسلام روی گردان نشدند . تا اینکه یاسر رضی الله عنه و سمیه دختر خیاط رضی الله عنها شهید گشتند . اما پسرش عمار رضی الله عنه نجات یافت هنگامی که ابوجهل در جنگ بدر به درک اسفل واصل شد  رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند ای عمار قاتل پدر و مادرت کشته شد .

این بود رحلت ایمان داری آل یاسر که درسی است برای همه ما . با آن همه آزار و ستم و آن همه شکنجه ای که از مشرکین کشیدند آنها پایدار و مقاوم استقامت کردند و در راه دین مبین اسلام شهید شدند.

رضی الله عنهم اجمعین .


 

نوشته شده توسط اهل سنت شهرستان خواف در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 11:12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

گریه سپس خنده

بسم الرحمن الرحیم

                                                                                            

گریه سپس خنده

                                                       

  دختر رسول الله صلی الله علیه وسلم وارد خانه پدر شد . حضرت صلی الله علیه وسلم با اهل بیت نشسته بودند . أمر عجیبی رخ داد . چون حضرت فاطمه رضی الله عنها اوّل گریه کرد لحظه ای بعد خندید حضرت رسول الله صلی الله علیه وسلم با مهربانی از دخترش فاطمه استقبال کرد فرمودند دخترم خوش آمدی حضرت فاطمه رضی الله عنها در کنار پدر مهربان نشست .پدر به آرامی در حالی که کسی از حرفهایش چیزی نمی فهمید در گوش دخترش زمزمه ای کردند. فاطمه رضی الله عنها با شنیدن حرف پدرگریه اش گرفت . حضرت عایشه رضی الله عنها فرمود دخترم چرا گریه می کنی؟ باز حضرت رسول الله صلی الله علیه وسلم درِگوشی چیزی به فاطمه گفتند که حضرت فاطمه خندید .  حضرت عایشه باتعجب پرسید أمر غریبی است اوّل گریه بعد خنده .

امروزچه شده سبب چیست مگر رسول الله چه سرّی به تو می گوید. حضرت فاطمه رضی الله عنها فرمود مگر کسی سرّ رسول الله راافشا می کند؟ تااینکه  حضرت رسول الله صلی الله علیه وسلم به رفیق الاعلی پیوست . حضرت عایشه رضی الله عنها از حضرت فاطمه رضی الله عنها پرسید چه شد که آنروز گریه کردی وسپس خنده کردی . فاطمه رضی الله عنها فرمودند آنروز پدرم درگوشم برایم گفت : جبریل هرسال یک بار با من قرآن می خواندند امّا دوبار باهم قرآن خوانده ایم . دیگر موقع رفتنم فرارسیده وتو اوّلین کسی ازاهل بیت منی که به من می پیوندی من گریه کردم بخاطر رحلت پدرم . بعد ازآن پدرم به من گفت آیا راضی نمی شوی که سیّده یعنی بزرگ بانوی زنان این امّت وبزرگ بانوی مؤمنین اهل بهشت باشی ومن خنده ام گرفت فاطمه رضی الله عنها ازرحلت پدرخیلی ناراحت وغمگین وافسرده بود به طوری که می گویند ازغم ناراحتی مرگ پدر تا عمرش باقی بود خنده به لب نیاورد فاطمه رضی الله عنها شش ماه بعد ازرحلت پدرش رسول الله صلی الله علیه وسلم درشب سه شنبه سوّم ماه مبارک رمضان درسال 11 هجری درسن 28 سال ونیم به جهان آخرت پیوست واو اوّلین فرد ازآل بیت بود که بعداز رسول الله صلی الله علیه وسلم رحلت فرمودند – خواهران وبرادرانش قبل از رحلت پدر بزرگوارشان وفات یافته بودند حضرت علی رضی الله عنه برحضرت فاطمه نماز جنازه خواندند واورادفن کردند رسول الله صلی الله علیه وسلم دخترش فاطمه وحضرت علی همسر فاطمه رابسیار دوست می داشتند وآنها هم همچنان رسول الله را دوست وگرامی می داشتند . روایت است روزی میان حضرت علی وفاطمه درخانه بگو مگویی درگرفت رسول الله صلی الله علیه وسلم وارد خانه دخترخود شدند همین که ازماجرا اطلاع یافتند با مهربانی بین آنها راصلح برقرارکردند. بعضی ازاصحاب ازحضرت پرسیدند با روی گشاده از خانه فاطمه خارج می شوید درحالی که تورااینگونه ندیده بودیم . حضرت صلی الله علیه وسلم فرمودند میان دو کس صلح داده ام که بسیار بسیار دوستشان دارم وآنها نورچشمان من هستند .


 

نوشته شده توسط اهل سنت شهرستان خواف در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 11:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

تبریک عیدسعید فطر

بسمه تعالی

باسلام

عید رمضان آمد وماه رمضان رفت      صدشکر که این آمد و صد حیف که آن رفت


عید سعید فطر برتمامی مسلمانان جهان مبارک باد.

باتشکر: جوانان اهل سنت شهرستان خواف


 

نوشته شده توسط اهل سنت شهرستان خواف در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 3:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

داستان آن بوسه !!!!

داستان آن بوسه !

سال 19 هجري اميرالمومنين عمر بن الخطاب _ رضي الله عنه _ لشكري را براي جهاد با روم فرستاد. "عبدالله بن حذافه سهمي" رضي الله عنه به همراه اين لشكر بود.
قيصر روم داستانهاي زيادي درباره لشكر مسلمين و صدق ايمان و فداكاريشان در راه عقيده شان شنيده بود و به سربازانش دستور داده بود اگر اسيري از مسلمين گرفتند زنده به دربارش بياورند... از مسلماناني كه در آن جنگ اسير شدند قهرمان اسلام عبدالله بن رواحه سهمي بود...
امپراطور روم نگاهي طولاني به قامت عبدالله بن رواحه – رضي الله عنه – انداخت و سپس خطاب به او گفت: من پيشنهادي براي تو دارم!!
عبدالله پرسيد: چه پيشنهادي؟
قيصر گفت: پيشنهاد مي كنم نصراني شوي... در آن صورت آزادت خواهم كرد و گرامي ات خواهم داشت
عبدالله در كمال عزت رو به سوي قيصر كرد و گفت: هيهات! مرگ برايم صد بار از آنچه مرا به آن مي خواني با ارزشتر است!
قيصر [كه مي خواست او را آزمايش كند] گفت: من تو را مردي شجاع مي بينم، اگر پيشنهادم را بپذيري تو را در آنچه دارم شريك خواهم كرد.
اما عبدالله بن حذافه كه در غل و زنجير بود جواب داد: "حتي اگر تمام پادشاهيت را و تمام سرزمين اعراب را به من دهي تا براي يك چشم بر هم زدن از دين محمد برگردم قبول نخواهم كرد"
قيصر گفت: پس تو را خواهم كشت!
عبدالله گفت: هر كاري مي خواهي بكن!
آنگاه دستور داد تا عبدالله را به صليب ببندند و طوري كه عبدالله نشنود به نيزه اندازش دستور تا نيزه را ميان پاهاي عبدالله بيندازد... (تا او را بترساند)
و در اين ميان باز پيشنهاد خود را تكرار مي كرد اما عبدالله هيچ توجهي نمي كرد...
قيصر وقتي ديد اين كار فايده اي ندارد به آنها دستور داد عبدالله را از صليب پايين بياورند و دستور داد ديگ بزرگي پر از روغن كنند و بر آتش گذارند تا آنكه روغن به غليان آمد و سپس دستور داد دو نفر از اسراي مسلمان را بياورند و در برابر ديدگان عبدالله بن حذافه درون ديگ بياندازند...
و عبدالله ديد كه چگونه استخوانهاي آن دو شهيد بر روي روغن ظاهر شد...
سپس امپراطور رو به عبدالله كرد و باز او را به نصرانيت دعوت كرد اما عبدالله از قبل هم مصمم تر شده بود!
امپراطور كه از او مايوس شده بود دستور داد تا او را درون ديگ بياندازند.
هنگامي كه عبدالله را به سوي مرگ مي بردند ناگهان اشك از چشمانش جاري شد. سربازان كه تا آن وقت اشك عبدالله بن حذافه را نديده بودند قيصر را باخبر كردند...

قيصر كه اين را شنيد خوشحال شد و فكر كرد عبدالله بالاخره از مرگ ترسيده است و دستور داد او را بياورند.
وقتي عبدالله را به پيش قيصر آوردند دوباره از او خواست دينش را رها كند و نصراني شود اما عبدالله پيشنهادش را دوباره رد كرد!
قيصر كه واقعا گيج شده بود گفت: واي بر تو پس براي چه گريه كردي؟!
عبدالله گفت: "با خود گفتم اكنون در اين ديگ انداخته مي شوم و همين يك جان كه دارم خواهد رفت در حالي كه من دوست داشتم به اندازه موهاي بدنم جان داشتم و همه آنها در راه الله در اين ديگ انداخته مي شدند..."
قيصر كه واقعا درمانده شده بود و در مقابل ابهت خود را از دست رفته مي ديد گفت: آيا قبول مي كني پيشاني من را ببوسي و در مقابل آزادت كنم؟
عبدالله گفت: اگر تمام اسراي مسلمان را هم آزاد كني!
[
عبدالله مي گويد: با خود گفتم او نيست جز دشمني از دشمنان خدا، پيشاني اش را مي بوسم و در مقابل من و تمام اسراي مسلمان را آزاد خواهد كرد و اين كار هيچ ضرري براي من ندارد]
جلو آمد و پيشاني امپراطور روم را بوسيد... آنگاه قيصر دستور داد تا اسراي مسلمان را تحويل عبدالله ابن حذافه دهند...
عبدالله بن حذافه و ديگر اسرا به مدينه رسيدند...
عمر بن الخطاب كه از داستان عبدالله بن حذافه باخبر شد بسيار مسرور گرديد و گفت:
"
بر هر مسلمان واجب است تا پيشاني عبدالله بن حذافه سهمي را ببوسد و من اول اين كار ا خواهم كرد".و آنگاه
اميرالمومنين عمر فاروق پيشاني عبدالله را بوسيد...

رضي الله عنهم اجمعين


 

نوشته شده توسط اهل سنت شهرستان خواف در یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 0:0 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

تبریک ماه مبارک رمضان

بسمه تعالی

حلول ماه مبارک رمضان را به تمام مسلمین جهان تبریک عرض می نمائیم.

امیدواریم که از این ماه بهره کامل را برده وما را در دعای خیرتان شریک سازید.


باتشکر اهل سنت شهرستان خواف


 

نوشته شده توسط اهل سنت شهرستان خواف در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 11:51 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

در یک دقیقه میلیاردر شوید!

 

در یک دقیقه  میلیاردر شوید!

 

(دعاهای یک دقیقه‌ای)

 

 

  * در یک دقیقه می‌توان 60 بار برای مسلمین جهان طلب مغفرت کرد. حضرت عباده می‌فرمایند : هر کسی برای مؤمنی طلب مغفرت کند به او یک حسنه می‌رسد (هر ثانیه یک میلیارد و پانصد میلیون ثواب).

* در یک دقیقه می‌توان 7 مرتبه سوره حمد را خواند (1400 نیکی).

* در یک دقیقه می‌توان میلیون‌ها نیکی کسب کرد. آن حضرت(ص) می‌فرمایند : کسی که دست شفقت بر سر یتیم بکشد به اندازه موهای سرکودک نیکی برایش نوشته می‌شود.

* در یک دقیقه می‌توان 51 مرتبه: (لااله الاّ الله وحده لاشریک له، له الملک و هو الحمد و هو علی کل شیء قدیر) را خواند ثواب آزاد کردن 8 غلام از نسل حضرت اسماعیل(ع) را کسب کرد (مسلم).

* در یک دقیقه می‌توان 30 بار بر پیامبر(ص) درود فرستاد که با هر درود 10 رحمت، بخشش 10 گناه و ثواب 10 حسنه را کسب کرد.

* در یک دقیقه می‌توان 50 مرتبه (لاحول و لاقوة الاّ بالله) را خواند و صاحب 50 کنز از گنجینه بهشت شد.

* در یک دقیقه می‌توان هزار حرف از قرآن مجید را تلاوت کرد که هر حرف هزار پاداش (در نتیجه ده هزار پاداش).

* در یک دقیقه می‌توان 50 بار (لااله الاّ الله محمّد رسول‌الله) را خواند که بالاترین ذکر است.

* در یک دقیقه می‌توان چندین قدم به سوی مسجد برداشت که با هر قدم یک نیکی و یک درجه کسب و یک بدی را پاک کرد.

* در یک دقیقه می‌توان 100 مرتبه (سبحان‌الله و بحمده) را خواند که ثواب آن معاف شدن و بخشش همة گناهان است.

* در یک دقیقه می‌توان با ورد (اللهم انت ربّی لااله الا انت خلقتنی و انا عبدک و انا علی عهدک و وعدک مااستطعت اعوذبک من شرّ ما صنعت ابوءلک بنعمتک علی ابوء بذنبی فاغفرلی فانّه لایغفر الذنوب الاّ انت) بهشت را خریداری نمود (صحیح بخاری).

* در یک دقیقه می‌توان ثواب آزاد کردن 100 غلام و ثواب بخشش 100 اسب در راه خدا و ثواب قربانی کردن 100 شتر در راه خدا را کسب کرد. پیامبر(ص) به ام‌هانی فرمودند : (100 سبحان‌الله) معادل آزادی 100 غلام ـ (100 مرتبه الحمدلله) معادل بخشش 100 اسب و (100 مرتبه الله‌اکبر) معادل قربانی 100 شتر در راه خدا است.

* در یک دقیقه می‌توان نعمت‌های خدا را سپاسگزاری کرد با خواندن (اللهم ما أصبح بی من نعمة أو باحدِ من خلقک فمنک وحدک لاشریک لک فلک الحمد و لک الشکر).

* در یک دقیقه می‌توان بدون پرداخت هیچ‌گونه وجهی خود را از همة حوادث بیمه کرد: (اللهم انت ربی لااله الاّ انت علیک توکلت انت رب العرش الکریم ما شاء الله کان و ما لم یشاء لم یکن و لا حول و لاقوة الاّ بالله العلی العظیم اعلم انّ الله علی کلّ شیء قدیر و انّ الله قد احاط بکلّ شیء علما اللهم اعوذبک من شرّ نفسی و من شرّ کلّ دابة انت آخذ بناصیتها).

* در یک دقیقه می‌توان 20 مرتبه (سبحان‌الله و الحمدالله و لااله الاّ الله و الله‌اکبر) را خواند که بهترین کلماتی هستند که خورشید بر آنها طلوع می‌کند.

* در یک دقیقه می‌توان یک بار بعد از وضو (اشهد أن لاإله الاّ الله وحده لاشریک له و اشهد ان محمداً عبده و رسوله اللهم اجعلنی من التوابین و اجعلنی من المتطهرین) راخواند که روز قیامت از هر دری که می‌خواهد وارد بهشت شود.

* در یک دقیقه می‌توان چندین بار (بسم الله الذی لایضرّ مع اسمه شیء فی الارض و لافی السماء و هو السمیع العلیم) را خواند که هیچ گزندی به او نخواهد رسید.

* در یک دقیقه می‌توان 10 مرتبه (سبحان‌الله و بحمده عدد خلقه و رضا نفسه و زنة عرشه و مداد کلماته) را خواند ومیلیون‌ها ثواب کسب کرد.

* در یک دقیقه می‌توان 100 مرتبه استغفار کرد که اجر آن برابر است با دو حور بهشت، رفع بلا، آسان شدن کارها نزول باران برکت در مال و فرزندان و فواید بی‌شمار دیگر.

* در یک دقیقه می‌توان یک بار بعد از اذان (اللهّم ربّ هذه الدعوة التامّة و الصلوة القائمة آت محمدٍ الوسیله و الفضیله و ابعثه مقاماً محمودٍ الذی وعدته انک لاتخلف المیعاد) راخواند که بدین وسیله شفاعت آن حضرت (ص) را روز قیامت حاصل نمود.

* در یک دقیقه می‌توان چند بار (اللهم صل علی محمد و آل محمد کما صلّت علی ابراهیم و آل ابراهیم انک حمیدٌ مجید) را خواند. آن حضرت(ص) فرمودند : هر کسی بر من درود بفرستد خداوند 10 رحمت بر او نازل می‌کند و 10 گناه را از او معاف می‌کند و 10 درجه به درجات او اضافه می‌کند.

* در یک دقیقه می‌توان 50 مرتبه (سبحان‌الله و بحمده و سبحان الله العظیم) را خواند که روز قیامت کفة ترازو را سنگین‌ می‌کند.

* در یک دقیقه می‌توان درختی را نهال کرد و حسنة جاریه‌ای برای خود ایجاد کرد. آن حضرت(ص) فرمودند : (هر مسلمانی نهالی را غرس کند که انسان یاحیوانی از او استفاده کند برای او صدقة جاریه‌ای است.

* در یک دقیقه می‌توان چند نفر را به سوی خیر و نیکی دعوت داد در نتیجه با هدایت آنها اجر عظیمی را کسب کرد.

 

برگرفته از کتاب : در یک دقیقه  میلیاردر شوید! (دعاهای یک دقیقه‌ای)

مؤلف : محمد جمالزهی

 


 

نوشته شده توسط اهل سنت شهرستان خواف در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 11:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

زندگانی حضرت محمد (ص)

پیامبرت را بشناس

زندگینامه محمد رسو‌ل‌الله )ص)

 

فهرست مطالب

نسب ـ والدین عموها ـ عمه‌ها آن حضرت (ص)

پدر گرامی

مادر گرامی

عموهای آن حضرت (ص)

عمه‌های آن حضرت (ص)

نسب طاهر و پاکش

میلاد

وفات پدر

دوران شیرخوارگی

وفات مادر

صداقت و امانتداری

ازدواج

بعثت: از سال اول تا سال دهم

ملاقات با ورقه‌بن نوفل

انقطاع وحی

اعلان دعوت

هجرت به سوی حبشه

محاصره اقتصادی

سال دهم تا سیزدهم بعثت

صبر بر بلا

به سوی طائف

اسلام جن‌ها

معراج

معرفی خود به قبایل

اسلام اوس و خزرج

بیعت عقبه اولی

بیعت عقبة ثانی

هجرت پیامبر (ص) به سوی مدینه

اجازة خروج

محاصره خانة پیامبر (ص)

به سوی غار ثور

به سوی مدینه

داستان سراقه بن مالک

داستان ام معبد خزاعیه

داستان ابوبریده

نزول به محلة قبا

پیامبر (ص) در مدینه

از سال اول تا هشتم هجرت

پیمان برادری

غزوة بدر الکبری

غزوة احد

غزوة احزاب (خندق)

غزوة بنی‌قریظه

غزوة بنی‌مصطلق

حادثة افک

صلح حدیبیه

غزوة خیبر

فریب یهود

فتح مکه

غزوة حنین

غزوة طائف

غزوة تبوک

سال نهم تا یازدهم

حجة‌الوداع

وفات حضرت رسول اکرم (ص)

همسران پیامبر (ص)

1- خدیجه بنت خویلد

2- سوده بنت زمعه

3- عایشه صدیقه

4- حفصه

5- زینب بنت خزیمه

6- ام‌سلمه

7- زینب بنت جحش

8- جویریه بنت الحارث

9- ام حبیبه بنت ابی‌سفیان

10- صفیه بنت حیی

11- میمونه بنت الحارث

فرزندان پیامبر (ص)

پسران

دختران

نام‌ها ـ صفات ـ معجزات ـ اخلاق و عبادات

نام‌های مبارک

صفات

معجزات

خصوصیات ویژه

اخلاق

عبادت

برگرفته از کتاب:

 

 

نسب ـ والدین عموها ـ عمه‌ها آن حضرت (ص)

او ابوالقاسم محمدبن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی‌بن کلاب بن مره بن کعب‌بن لوی بن غالب بن فهر بن مالک بن النضر بن کنانه‌بن خزیمة بن مدركة بن إلیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان است، تا اینجا همه مورخین اتفاق دارند ولی بعد از این مقداری در روایات در مورد اجداد حضرت رسول اکرم(ص)  اختلاف نظر است.

پدر گرامی

نام پدر مبارک ایشان عبدالله است. به او ذبیح نیز می‌گویند. داستان از این قرار است که روزی عبدالمطلب نذر کرد اگر خداوند 10 پسر به او داد یکی را به خاطر خدا کنار کعبه ذبح کند. بین پسران قرعه انداخت. قرعه به عبدالله افتاد. قوم قریش پیشنهاد داد تا به جای ذبح عبدالله 10 شتر قربانی شود پس عبدالمطلب چند بار قرعه انداخت هر بار قرعه به نام عبدالله می‌افتاد، در نتیجه با کمک قوم خویش 100 شتر به جای عبدالله در راه خدا قربانی کرد.

مادر گرامی

نام مادر گرامی ایشان آمنه بنت وهب بن عبدمناف بن کلاب بن مره است، و قریش او را به ابن ابی‌کبشه یکی از اجداد مادری‌اش (به صورت استهزا) نسبت می‌دادند زیرا ابوکبشه مردی خزاعی بود که بت‌ها را عبادت نمی‌کرد وقتی که مشرکین دیدند پیامبر(ص) بت عبادت نمی‌کند او را به ابوکبشه مشابهت می‌دادند.

مادر ایشان عفیفه و پاکدامن بود.

عموهای آن حضرت (ص)  

آن حضرت (ص) یازده عمو داشت. ابوطالب و زبیر (ابوطاهر) که این دو برادران عبدالله یعنی پدر آن حضرت (ص) بوده‌اند.

ابوالفضل العباس و حمزه ـ حارث و حجل و ضرار که برادران عباس و ابولهب (عبدالعزی) که برادر حجل است. و قثم که در کوچکی مرده است که برادر حارث بوده. عبدالشمس و عبدالکعبه. (از همة عموهای آن حضرت فقط عباس و حمزه مسلمان شدند).

عمه‌های آن حضرت (ص)

آن حضرت r دارای 6 عمه بودند که 5 تا از آنها خواهران پدر ایشان هستند. 1- ام حکیم. 2- عاتکه (که مادر زن او یعنی ام‌سلمه) است. 3- امیمه، او نیز مادر زن ایشان بوده است (مادر زینب بنت جحش). 4- اروی. 5- بره. اما ششمی صفیه بنت عبدالمطلب است که خواهر حمزه می‌باشد از همة عمه‌ها، فقط صفیه ایمان آورد. برخی می‌گویند: عاتکه نیز مسلمان شده است.

نسب طاهر و پاکش

در جاهلیت زنا و حرامزادگی بسیار بود. اما خداوند نسب و اجداد حضرت رسول اکرم (ص) را از این امر ناپسند محفوظ نگه داشت. آن حضرت (ص) می‌فرمایند: «که نسب من از اولاد ابراهیم است که خداوند مرا از ذریه و نسل حضرت اسماعیل و کنانه برگزیده، و از قوم کنانه مرا از قریش انتخاب نمود، و از قوم قریش مرا از بنی‌هاشم قرار داد» در کتاب صحیح بخاری آمده است: وقتی هرقل از ابوسفیان دربارة نسب آن حضرت(ص) سئوال کرد ابوسفیان گفت که او از بهترین انساب قریش است. هرقل گفت: همة انبیا از بهترین انساب برگزیده شده‌اند.

میلاد

رسول گرامی اسلام (ص) روز دوشنبه 12 یا نهم ربیع‌الأول مطابق با 22 آوریل سال 571 میلادی دیده به جهان گشود. علمای سیرت می‌گویند: وقتی پیامبر (ص) به دنیا آمد نور بسیار بزرگی مشرق و مغرب را منور کرد. ایوان کسری به خود لرزید و آتشکده‌های فارس خاموش شدند و حالت عجیبی بر دنیای آن روزی حاکم گردید.

وفات پدر

پدر گرامی ایشان زمانی که او در شکم مادر بود وفات کرد. بعضی‌ها می‌گویند یک ماه بعد از تولد ایشان وفات کرد و برخی دیگر معتقدند پیامبر (ص) یک ساله بود که پدش را از دست داد. ولی مشهور همان قول است.

دوران شیرخوارگی

حلیمة سعدیه که مشهور به دایه آن حضرت (ص) است عهده‌دار شیردهی آن حضرت(ص) شد. تقریباً 4 سال در بنی‌سعد آنجا با آنها بزرگ شد که در این زمان اولین شق صدر صورت گرفت که فرشتگان سینه مبارک را شکافتند و آن را از لوث نفس و شیطان شستشو دادند حلیمه سعدیه او را به مادرش بازگرداند.

 

وفات مادر

در همین سن و سال بود که مادر بزرگوارشان در سرزمینی بین مکه و مدینه بنام «ابواء» وفات کرد. در این هنگام آن حضرت (ص) 6 ساله بود که مهر مادری را از دست داد. هنگام فتح مکه به کنار قبر مادر رفت و گریه کرد و فرمود: «بر قبرستان گذر کنید زیرا مرگ را به یاد شما می‌آورد».

وقتی که مادر او فوت کرد، ام‌ ایمن حضانت او را به عهده گرفت و جدش عبدالمطلب کفیل او گردید. چون پیامبر (ص) به سن 8 سالگی رسید عبدالمطلب نیز وفات کرد و وصیت نمود که ابوطالب او را سرپرستی کند. و ابوطالب زحمات زیادی را بخاطر پیامبر (ص) متحمل شد.

صداقت و امانتداری

خداوند پیامبرش را از بدو کودکی از لوث گناه و جهالت آن زمان محافظت نمود و او را از هر عیب و نقص مبرّا کرد تا اینکه اخلاق او نمونه باشد. هرگز بتی را نپرستید و مرتکب فحشا نشد. و در قوم خود به امین معروف بود. او را محمد امین و راستگو می‌نامیدند.

هنگام تجدید بنای کعبه اختلاف شدیدی بر سر گذاشتن حجرالاسود رخ داد به گونه‌ای که نزدیک بود خونریزی و جنگ صورت گیرد. و آنها شرط کردند اولین کسی که وارد کعبه شود بین آنها قضاوت کند. چون محمد (ص) وارد شد با حکمت و بصیرت از این جنگ مانع شد و نظر داد که سنگ را وسط چادر بگذارند و با دست مبارک سنگ را در محل‌اش گذاشت.

ازدواج

اولین ازدواج حضرت رسول اکرم (ص) در سن 25 سالگی با حضرت خدیجه -رضی الله عنها- بود، در این هنگام حضرت خدیجه -رضی الله عنها- 40 ساله بود و او از زنان نامدار و تجار معروف بود. چون صداقت و امانتداری پیامبر (ص) را دید این اخلاق نیک پیامبر (ص) بر او تأثیر گذاشت و به او پیشنهاد ازدواج داد.

 

بعثت

از سال اول تا سال دهم

چون پیامبر (ص) به سن 40 سالگی رسید خداوند او را به مسئولیتی عظیم، و برای ادای رسالت برگزید.

روز دوشنبه 17 رمضان بود که اولین وحی بر پیامبر (ص) نازل شد. پیامبر (ص) از شدت وحی و نزول قرآن عرق‌ریزان شد، و رنگ مبارک تغییر نمود. فرشته او را در بر گرفت و با شدت گفت: بخوان. تا سه مرتبه این سخن را تکرار کرد و گفت بخوان:

﴿(علق / 1-5)..

«بخوان به [يمن‏] نام پروردگارت كه [سراسر هستى را] آفريد * همان كه انسان را از خون بسته‏اى خلق كرد! * بخوان كه پروردگارت (از همه) بزرگوارتر است * همان كه بوسيله قلم تعليم نمود * و به انسان آنچه را نمى‏دانست ياد داد!».

پیامبر (ص)  مضطرب پیش خدیجه -رضی الله عنها- آمد و ماجرا را بازگو کرد.

خدیجه گفت: بشارت باد بر تو، هرگز خدا تو را رسوا نخواهد کرد، زیرا تو صلة رحم بجا می‌آوری در کلامت صادق هستی و به فقرا کمک می‌کنی و به ستمدیدگان یاری می‌رسانی. و خدیجه اولین کسی بود که به پیامبر (ص)  ایمان آورد.

ملاقات با ورقه‌بن نوفل

حضرت خدیجه -رضی الله عنها- آن حضرت (ص)  را پیش ورقه‌بن نوفل برد. این نوفل پیرمردی کور بود و آن حضرت (ص)  ماجرا را برای او بازگو کرد. ابن نوفل گفت: او ناموس یعنی جبرئیل است همان کسی که بر حضرت موسی وحی می‌آورد. کاش آن زمانی که قوم تو، تو را از دیارت بیرون می‌کنند و من بودم و تو را یاری می‌کردم. پیامبر (ص)  از این سخن ابن نوفل تعجب کرد و فرمود: آیا قوم من مرا بیرون می‌کنند؟! گفت: آری، هیچ مردی مثل تو نیامده است و ادعای رسالت نکرده مگر اینکه قومش او را بیرون کرده‌اند. کاش آن روز زنده بودم و تو را یاری می‌کردم (نوفل زنده نماند تا پیامبر (ص)  را یاری کند).

 

انقطاع وحی

برای مدتی جبرئیل وحی نیاورد. رسول اکرم (ص)  خیلی مشتاق شد تا بار دیگر آن صدای ملکوتی را بشنود بالای کوه‌ها می‌رفت و به سوی آسمان نگاه می‌کرد. گاهی جبرئیل می‌آمد و می‌گفت: ای محمد! حقا که تو رسول خدایی. تا اینکه روزی ملکی روی کرسی بین آسمان و زمین با هیبت خود آشکار شد. پیامبر (ص)  مرعوب شدند. به سوی اهل خود برگشت و فرمود: مرا بپوشانید. خداوند این آیه را نازل کرد:

(مدثر / 1-4).

«اى جامه به خود پيچيده * برخيز و هشدار ده * و پروردگارت را به بزرگى ياد كن * و لباسهايت را پاكيزه بدار».

از اینجا رسالت و مشقت کار دعوت آغاز شد.


 

نوشته شده توسط اهل سنت شهرستان خواف در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 0:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

ادامه زندگانی حضرت محمد (ص)

 

اعلان دعوت

تا 3 سال پیامبر (ص)  مخفیانه دعوت می‌داد تا اینکه آیة:(حجر / 94).

«پس آشكار كن آنچه را كه فرمان مى‏يابى‏».

نازل شد. پیامبر (ص)  دعوت را علناً (ابتدا از اقوام خویش) آغاز کرد. پیامبر (ص)  بر روی تپه‌ای بالا رفت و فریاد زد: ای مردم، گفتند: این صدای کیست؟ آری! آن صدای پیامبر(ص)  بود که می‌فرمود: ای قریش! ای بنی‌فلان! ای قوم عبدمناف! ای قوم عبدالمطلب! ... همه جمع شدند. فرمود: اگر به شما بگویم پشت این تپه دشمنی در کمین شما است باور می‌کنید؟ گفتند: ما هرگز از تو دروغی نشنیده‌ایم. سپس پیامبر (ص)  فرمود: من خیرخواه شما هستم از آتش و عذاب الیم خداوند بترسید و او را عبادت کنید.

ابولهب گفت: تباهی بر تو باد به این خاطر ما را جمع کرده‌ای؟ سپس این سوره نازل شد:(مسد / 1)

«هلاك باد دو دست ابى لهب و هلاك باد خود او».

قریش با تمام قدرت به آزار و اذیت پیامبر (ص)  و مسلمانان بپا خواست. ابوطالب عمویش او را در حمایت خود گرفت.

هجرت به سوی حبشه

چون آزار و اذیت مشرکین به اوج رسید پیامبر (ص)  اصحاب خود را امر کرد تا به سرزمین حبشه هجرت کنند. سال پنجم بعثت بود که گروهی به سوی حبشه هجرت کردند. 2 ماه در حبشه ماندند و سپس به مکه برگشتند چون اذیت و آزار شدند مجدداً به حبشه هجرت کردند.

سال ششم بعثت با اسلام حضرت حمزه و عمربن خطاب اسلام قوت تازه‌ای گرفت.

محاصره اقتصادی

چون قریش حمایت ابوطالب را از پیامبر (ص)  دید و ابوطالب پیامبر (ص)  را به آنها تحویل نداد. تصمیم گرفتند با بنوهاشم رابطة خود را قطع کنند و آنها را در دره‌ای بنام «شعب ابی‌طالب» محاصره کردند. و از معامله و معاشرت با آنها خودداری کردند به گونه‌ای که صدای زنان و بچه‌ها تا فرسنگ‌ها از فرط گرسنگی شنیده می‌شد. تا سه سال این محاصره ادامه پیدا کرد. مسلمین استقامت عجیبی از خود نشان دادند. تا اینکه به قدرت الهی پیمان‌نامه را موریانه خورد و محاصره شکسته شد. پیامبر (ص)  در سال نهم بعثت در حالی که 49 سال سن داشت از این ظلم نجات پیدا کرد.

سال دهم تا سیزدهم بعثت

صبر بر بلا

با ارتحال ابوطالب اذیت و آزار مشرکین بر پیامبر (ص)  بیشتر شد، و پیامبر (ص)  چون کوه استوار بر مصایب و بلاها صبر می‌کرد. و بزرگ و کوچک را به طرف پروردگار دعوت می‌داد و کسانی را که خداوند به آنها توفیق می‌داد دعوت او را قبول می‌کردند. قریش اذیت و آزار را تا جایی ادامه دادند که روزی پیامبر (ص)  در کعبه نماز می‌خواند و عقبه ‌بن ابن معیط شکمبة شتر را بر گردن آن حضرت (ص)  گذاشت. و فاطمه -رضی الله عنها- دوید و آن را دور انداخت. در روایت آمده که روزی همین فرد شقی چادری بر دور گردن پیامبر (ص)  انداخت و به شدت کشید و قصد خفه کردن آن حضرت را داشت که ابوبکر صدیق (رض) از راه رسید و فرمود: آیا مردی را می‌کشید که می‌گوید: رب من الله است.

به سوی طائف

پیامبر (ص)  کار دعوت و تبلیغ را (با تحمل اذیت و آزار) ادامه می‌داد قبایل مختلف را به سوی پروردگار دعوت می‌داد. روزی قصد دعوت قبیلة ثقیف در طائف را نمود و به سوی آن دیار سفر کرد. چون آنها را دعوت داد، همه‌شان پیامبر (ص)  را به تمسخر گرفتند و با سنگ و دشنام از او استقبال کردند. دیوانگان خود را به سوی او روانه کردند.

پیامبر (ص)  می‌فرماید: از طائف مغموم و ناراحت بیرون شدم و به میقات اهل نجد رسیدم. کنار درختی چشمانم را به سوی آسمان دوختم. ابری ظاهر شد و جبرئیل را دیدم که فرمود: «خداوند سخن تو و قومت را شنید و اکنون همراه من فرشتگان کوه‌ها هستند اگر میل تو باشد آنها را بین دو کوه عذاب کنند». گفتم: امیدوارم اگر اینها مسلمان نشدند از نسل اینها افرادی پیدا شوند که ایمان بیاورند. (متفق‌ علیه).

اسلام جن‌ها

چون پیامبر (ص)  به سن پنجاه سالگی رسید گروهی از جن‌ها برای تحقیق پیش او آمدند و با استماع آیات قرآن مجید مسلمان شدند و چون نزد قوم خود رفتند گفتند: ما امروز کلامی عجیب شنیدیم که به سوی خیر و هدایت ارشاد می‌کرد. پس ایمان آوردیم.

معراج

در سال یازده بعثت پیامبر (ص)  با روح و جسد از محل مسجدالحرام از بین زمزم و مقام به سوی بیت‌المقدس سوار بر براق خود همراه جبرئیل به سوی آسمان‌ها پرواز کردند و در بیت‌المقدس با ارواح انبیا نماز ادا کرد و در همان شب آسمان‌ها را پیمود و به سدرة المنتهی رسید و به محل اکرام و اعزاز خداوندی حاضر شد. در همین سفر پنج نماز بر او و امتش فرض گردید.

معرفی خود به قبایل

پیامبر (ص)  هر چند گاهی در مناسبات، خود را به قبایل مختلف معرفی می‌کرد و آنها را به سوی پروردگار دعوت می‌داد به منازل و بازارهای مختلف (عکاظ ـ مجن و ذی‌المجاز) می‌رفت و آنها را به اسلام راهنمایی می‌کرد. روزی به بازار ذی‌المجاز رفت و فرمود: «ای مردم! لا اله ‌إلا الله بگویید تا رستگار شوید». گاهی می‌فرمود: «ای بنی‌فلان! من رسول پروردگار شما هستم. امر شده‌ام تا شما را به سوی او دعوت دهم و اینکه او را عبادت کنید و با او شریک نگیرید و به رسالت من یقین کنید» به این هنگام ابولهب عموی پیامبر (ص)  فریاد زد: گوش نکنید و پیروی او را نکنید او می‌خواهد شما لات و عزی را ترک کنید.

اسلام اوس و خزرج

گروهی از قبیلة اوس و خزرج از یهود شنیده بودند که نزدیک آخرالزمان پیامبری مبعوث می‌شود، و چون پیامبر (ص)  را دیدند که به سوی خدا مردم را دعوت می‌دهد به همدیگر گفتند: به خدا این همان پیامبر موعود است به او ایمان بیاورید و از دیگران سبقت بگیرید.

بیعت عقبه اولی

پیامبر (ص)  شش نفر از انصار را که همه از قبیلة خزرج بودند ملاقات کرد و آنها را به سوی اسلام دعوت داد. همه مسلمان شدند و چون به مدینه آمدند اسلام را تبلیغ کردند هیچ خانه‌ای نماند مگر افراد آن مسلمان شدند. و سال بعد از آن 12 نفر از قوم خزرج و 2 نفر از قوم اوس او را ملاقات کردند و با او بر اسلام بیعت کردند. سپس پیامبر (ص)  مصعب‌بن عمیر را به سوی آنها فرستاد تا اسلام را به آنها تعلیم دهد.

بیعت عقبة ثانی

سال سوم بود که 73 نفر زن و مرد بر پیامبر (ص)  در دره‌ای نزدیک عقبه بر محافظت از اسلام پیمان بستند. پیامبر (ص)  فرمود: «من از گروه شما هستم و شما از من، با هر کسی بجنگید می‌جنگم و با کسی که صلح کنید صلح می‌کنیم».

هجرت پیامبر به سوی مدینه

چون مشرکین مشاهده کردند که مسلمین به سوی مدینه هجرت کرده‌اند و از اینکه رسول اکرم (ص)  به آنها ملحق شود خوف داشتند زیرا با رسیدن رسول‌الله (ص)  پایه‌های اسلام در آن دیار مستحکم می‌شد، و از این می‌ترسیدند که مبادا مسلمانان امنیت راه و تجارت آنها را مختل کنند. لذا همه مشرکین تصمیم گرفتند پیامبر (ص)  را به قتل برسانند و برای همیشه از جانب او راحت شوند. در دارالندوه جمع و با هم مشورت کردند، قرار شد که از هر قبیله‌ای یک مرد با شمشیر حاضر شود و یکباره بر پیامبر (ص)  هجوم بیاورند و او را به شهادت برسانند. در این صورت، خون پیامبر (ص)  بر گردن همة آنها می‌افتد و قبیلة عبدمناف را طاقت جنگیدن با همة قبایل نیست.

اجازة خروج

بعد از این مشورة ننگین، جبرئیل (ع) نازل شد و خبر را به پیامبر (ص)  رساند و فرمود: خداوند به شما اجازه هجرت به مدینه را داده است. ظهر همان روز پیامبر (ص)  خانه ابوبکر صدیق (رض) رفت و ماجرا را باز گفت و فرمود: من اجازه هجرت یافتم تو چه می‌کنی؟

ابوبکر (رض) گفت: پدر و مادرم فدایت من همراهت خواهم بود. پیامبر(ص)  به خانه خویش رفت تا مقدمات هجرت را فراهم کند. 

پیامبر (ص)  حضرت علی (رض) را طلبید و به او فرمود: جای من بخواب و مطمئن باش که به تو گزندی نخواهد رسید و ردای خود را بر او کشید و مشتی خاک برداشت و به سوی چهرة کافران پاشید خداوند آنها را کور کرد، چنانچه پیامبر (ص)  از جلوی آنها رد شد و آنها او را ندیدند: (یس / 9)

«و در پيش روى آنان سدّى قرار داديم، و در پشت سرشان سدّى و چشمانشان را پوشانده‏ايم، لذا نمى‏بينند!».

پیامبر (ص)  به سوی خانة ابوبکر صدیق رفت. مردی از مشرکین گروه کفار را در جلوی درب خانة پیامبر (ص)  دید. به آنها گفت: منتظر چه کسی هستید؟ گفتند: منتظر محمدیم تا او را بکشیم. آن مرد گفت: شما احمق هستید او از جلوی شما رد شد. آنها سراسیمه به سوی بستر پیامبر (ص)  رفتند. دیدند حضرت علی(رض) آنجا خوابیده است.

محاصره خانة پیامبر (ص)  

در شامگاه همان شب مشرکین با شمشیرهای خود حاضر شدند و خانة پیامبر(ص)  را محاصره کردند و به زعم خود خواستند تا برای همیشه از جانب پیامبر (ص)  راحت باشند روبروی دروازة خانة پیامبر (ص) قرار گرفتند. شمشیرها را بالا بردند و همة حرکات را زیر نظر گرفتند و منتظر ماندند تا پیامبر (ص)  به بستر خواب برود و یکباره بر او هجوم ببرند. آنها نمی‌دانستند که همة کارها از جانب خداوند فیصله می‌شوند و آنها هرگز نمی‌توانند به پیامبر (ص)  آسیبی  برسانند:(انفال / 30).

«(به خاطر بياور) هنگامى را كه كافران نقشه مى‏كشيدند كه تو را به زندان بيفكنند، يا به قتل برسانند، و يا (از مكّه) خارج سازند آنها چاره مى‏انديشيدند (و نقشه مى‏كشيدند)، و خداوند هم تدبير مى‏كرد و خدا بهترين چاره جويان و تدبيركنندگان است!».

به سوی غار ثور

قبل از اینکه مشرکین برسند پیامبر (ص)  با ابوبکر صدیق (رض) سریعاً به طرف غار ثور به راه افتادند. غار ثور در جنوب مکه است، و مدینه در شمال مکه قرار داد. برای اینکه مشرکین متوجه نشوند آنها برعکس حرکت کردند. به طرف بالای کوه راه افتادند. ابوبکر گاهی پیامبر (ص)  را به دوش می‌گرفت و بالا می‌رفت، آنها در غار ثور سه شبانه‌روز ماندند. پسر ابوبکر صدیق (عبدالله) هر شب اخبار قریش را به آنها می‌رساند و عامربن فهیره غلام ابوبکر (رض) غذا به آنها می‌داد. بعد از مدتی مشرکین به سوی غار رفتند و چون به دروازة غار رسیدند خداوند چهرة آنها را برگرداند. در صحیح بخاری از زبان ابوبکر صدیق (رض) نقل است که می‌فرماید: «با پیامبر (ص)  در غار بودم سرم را بلند کردم قدم‌های مشرکین را دیدم به پیامبر (ص)  گفتم: «اگر سر را پایین کنند ما را خواهند دید. پیامبر (ص)  فرمود: ای ابوبکر! چه گمان می‌کنی که الله با ما است». مشرکین پیامبر (ص)  را ندیدند و به سوی پایین کوه راه افتادند و برای دستگیری پیامبر (ص)  جایزة بزرگی تعیین کردند.


 

نوشته شده توسط اهل سنت شهرستان خواف در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 0:32 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت